تبليغاتX
غریبانه
اینگونه زندگی کنیم:

 

شاد اما دلسوز

 

ساده اما زیبا

 

مصمم اما بی خیال

 

متواضع اما سر بلند

 

مهربان اما جدی

 

سبز اما بی ریا

 

عاشق اما عاقل

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385ساعت 7:51 بعد از ظهر  توسط آرش | 
در آن روز که عشق تقسیم شد

 

در آن روز جای خالی انگشتان با انگشتان ظریفی پر شد

 

همان روز همه فرشتگان خندیدند

 

و آن روز در آسمان همه صدا می زدند:

 

چه روزی است ولنتاین

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385ساعت 7:45 بعد از ظهر  توسط آرش | 

خدايا به من توفيق عشق بي هوس، تنهايي در انبوه جمعييت، دوست داشتن بي آنکه دوست بداند عطا کن من بهترين صفتي راکه براي خود مي پسندم صداقت وصميميت است واگر هم کم داشته باشم لااقل ان را سخت دوست خواهم داشت زيرا عزيزترين حالتي است که يک انسان مي تواند داشته باشد. اگر تنهاترين تنها شوم باز خدا هست و جانشين همه نداشتن هاست نفرين و آفرين ها بي ثمر است اگر تمامي خلق گرگهاي هار شوند و از آسمان هول كينه بر سرم ببارد تو مهربان جاودانه هميشه خواهي بود

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم مرداد 1385ساعت 10:45 قبل از ظهر  توسط آرش | 
شاید از بي قراري هام

 از من، بدون تو!

فکر نبودنت ، و چرا از نموندن ها! …

دیگه از باران نوشتن برام سخت شده

شايد مي خوام از خودم بگم!

از پشيماني ام از روزهایی كه رفته و من سالها گذرانده ام

از خودم كه نمي توانم راهي از قلب به زبانم پيدا كنم

 تا تو بداني در دلم چه مي گذرد

از خودم كه فقط مي توانم از يادت بگم

و از خستگي هام، كه هر چه تلاش مي كنم باز…

دلم تنگ است

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم مرداد 1385ساعت 10:41 قبل از ظهر  توسط آرش | 
روزی را یادم می آید

که همه را شاد می دیدم

پدرم سر حال می آمد خانه

مادرم سلام به او می گفت

می پریدم در آغوش بابا

بچه های کوچه همه سر حال بودند

موقع عید همه لباس نو به تن می کردیم

قلک هامان را می شکستیم

شاد و سرزنده

تمام روزای سال برامان قشنگ بود

اون روزا گذشت و گذشت

تا که امروز نمی دانم چند وقت است که نخندیده ام

همه روزایم پاییزی

همه روز به فکر و دلتنگ فردا

در چشم همه غریبم

نه قلکی دارم

نه ...

نه ...

نه کسی که ...

نه آشنایی می بینم که بگویم: یاد آن روزا بخیر

وای چقدر ...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم مرداد 1385ساعت 11:13 قبل از ظهر  توسط آرش | 

عشق به شکل پرواز پرنده است

عشق خواب یه آهوی رمنده است

من زایری تشنه زیر بارون

عشق چشمه آبی اما کشنده است

من می میرم از این آب مسموم

اما اونکه مرده از عشق تا قیامت هر لحظه زنده است

من می میرم از این آب مسموم

مرگ عاشق عین بودن اوج پرواز پرنده است

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم مرداد 1385ساعت 10:29 قبل از ظهر  توسط آرش | 

از همان روزي كه دست حضرت قابيل گشت آلوده به خون هابيل

از همان روزي كه فرزندان آدم زهر تلخ دشمني در خون شان جوشيد

 آدميت مرده بود گرچه آدم زنده بود

از همان روزي كه يوسف را برادرها به چاه انداختند

از همان روزي كه با شلاق و خون ديوار چين را ساختند

آدميت مرده بود

بعد دنيا هي پر از آدم شد و اين اسباب گشت و گشت

 قرنها از مرگ آدم هم گذشت اي دريغ آدميت برنگشت

قرن ما روزگار مرگ انسانيت است

سينه دنيا ز خوبي ها تهي است

 صحبت از آزادگي پاكي مروت ابلهي است

 صحبت از موسي و عيسي و محمد نابجاست

قرن موسي چمبه هاست

 روزگار مرگ انسانيت است

من كه از پژمردن يك شاخه گل از نگاه ساكت يك كودك بيمار

 از فغان يك قناري در قفس

از غم يك مرد در زنجير حتي قاتلي بر دار

 اشك در چشمان و بغضم در گلوست

وندرين ايام زهرم در پياله

زهر مارم در سبوست

 مرگ او را از كجا باور كنم

صحبت از پژمردن يك برگ نيست

واي جنگل را بيابان ميكنند

دست خون آلود را در پيش چشم خلق پنهان ميكنند

هيچ حيواني به حيواني نمي دارد روا آنچه اين نامردمان با جان انسان ميكنند

 صحبت از پژمردن يك برگ نيست

 فرض كن مرگ قناري در قفس هم مرگ نيست

فرض كن يك شاخه گل هم در جهان هرگز نرست

فرض كن جنگل بيابان بود از روز نخست

در كويري سوت و كور

 در ميان مردمي با اين مصيبت ها صبور

 صحبت از مرگ محبت

 مرگ عشق

 گفتگو از مرگ انسانيت است

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم تیر 1385ساعت 1:2 بعد از ظهر  توسط آرش | 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم فروردین 1385ساعت 7:8 بعد از ظهر  توسط آرش | 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم فروردین 1385ساعت 7:6 بعد از ظهر  توسط آرش | 

وقتی نسیم صبحگاهان-مست-

گلهای باغ گیسوانت را

افشاند و

             پرپر کرد و

                         پرپر کرد و

                                     پرپر کرد

بر روی پیشانی

من نیز در آیینه چشمم تو رو می دیدم

پرواز روحم را

                                                                 در آفاق پریشانی

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم اسفند 1384ساعت 3:9 بعد از ظهر  توسط آرش | 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم اسفند 1384ساعت 3:2 بعد از ظهر  توسط آرش | 
+ نوشته شده در  دوشنبه یکم اسفند 1384ساعت 2:50 بعد از ظهر  توسط آرش | 

چشمای منتظر به پیچ جاده                                                   دلهره های دل پاک و ساده

پنجره باز غروب پاییز                                                              نم نم بارون تو خیابون خیس

یاد تو هر تنگ غروب تو قلب من می کوبه                                  سهم من از با تو بودن غم تنگ غروبه

غروب همیشه واسه من نشونی از تو بوده                                برام یه یادگاری جز اون چیزی نمونده

تو ذهن کوچه های آشنایی                                                     پر شده از پاییز تن طلایی

تو نیستی و وجودم و گرفته                                                      شاخه خشک پیچک تنهایی

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم اسفند 1384ساعت 2:48 بعد از ظهر  توسط آرش | 
تو مقدسی مثل عبادتم

تو رو دوست دارم به اندازه سعادتم

به تو محتاجم و احتیاج من برای من شده عادت

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم اسفند 1384ساعت 2:40 بعد از ظهر  توسط آرش | 

 

عشق لالایی بارون پشت شیشه هاس

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم اسفند 1384ساعت 2:33 بعد از ظهر  توسط آرش | 

 

شد زندگانی زندان من

دریای اشک چشمان من

ای عمر شیرین از تو سیرم

بگذر از من تا بمیرم

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم اسفند 1384ساعت 2:29 بعد از ظهر  توسط آرش | 

یاور همیشه مومن تو برو سفر سلامت

 غم مخور که دوریت برای من شده عادت

مقصدت هرکجا که باشد

هر کجای دنیا که باشی

اونور مرز شقایق

پشت لحظه ها که باشی

خاطرت باشه که قلبت سپر بلای من بود

تنها دست تو رفیق

دست بی ریای من بود

وقتی هر ثانیه تپش هراس من بود

وقتی زخم خنجر دوست بهترین لباس من بود

تو با دست مهربونی به تنم مرحم کشیدی

برام از روشنی گفتی پرده شبو دریدی

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم اسفند 1384ساعت 2:17 بعد از ظهر  توسط آرش | 
معلم پای تخته داد می زد

صورتش از خشم گلگون بَود

و دستانش به زیر پوششی از گرد پنهان بود

ولی آخر کلاسیها

لواشک بین خود تقسیم می کردند

و آن یکی در گوشه ای جوانان را ورق می زد

برای اینکه بی خود های و هوی می کرد و با آن شور بی پایان

تساویهای جبری را نشان می داد

با خطی خوانا بروی تخته ای کز ظلمتی تاریک غمگین بود

تساوی را چنین نشان داد

یک با یک برابر است

از میان جمع شاگردان یکی برخاست

همیشه باید یکی بپا خیزد

به آرامی سخن سر داد

تساوی اشتباهی فاحش و محض است

نگاه بچه ها ناگه به یک سو خیره گشت و معلم مات بر جا ماند

و او پرسید: اگر یک فرد انسان واحد یک بود آیا باز یک با یک برابر بود

سکوت مدحشی بود و سوالی سخت

معلم خمشگین فریاد زد آری برابر بود

و او با پوزخندی گفت:

اگر یک فرد انسان واحد یک بود

آنکه زور و زر به دامن داشت بالا بود

و آنکه قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت پایین بود

اگر یک فرد انسان واحد یک بود

آنکه صورت نقره گون چون قرص مه می داشت بالا بود

و آن سیه چرده که می نالید پایین بود

اگر یک فرد انسان واحد یک بود

این تساوی زیر و رو می شد

حال می پرسم یک اگر با یک برابر بود

نان و مال مفتخواران از کجا آماده می گردید؟

یا چه کس دیوار چین ها را بنا می کرد؟

یک اگر با یک برابر بود

پس که پشتش زیر بار فقر خم می شد؟

یا که زیر ضربت شلاق له می گشت؟

یک اگر با یک برابر بود

پس چه کس آزادگان را در قفس می کرد؟

معلم ناله آسا گفت:

بچه ها در جزوه های خویش بنویسید

یک با یک برابر نیست ۰۰۰

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام بهمن 1384ساعت 10:52 بعد از ظهر  توسط آرش | 
 
گفتگو با خدا خدا از من پرسيد: دوست داري با من مصاحبه كني؟
پاسخ دادم: اگر شما وقت داشته باشيد.
خدا لبخندي زد و پاسخ داد:
زمان من ابديت است... چه سؤالاتي در ذهن داري كه دوست داري از من بپرسي؟
من سؤال كردم: چه چيزي درآدمها شما را بيشتر متعجب مي‌كند؟
خدا جواب داد....
اينكه از دوران كودكي خود خسته مي‌شوند و عجله دارند كه زودتر بزرگ شوند...و دوباره آرزوي اين را دارند كه روزي بچه شوند.
اينكه سلامتي خود را به خاطر بدست آوردن پول از دست مي‌دهند و سپس پول خود را خرج مي‌كنند تا سلامتي از دست رفته را دوباره باز يابند.
اينكه با نگراني به آينده فكر مي‌كنند و حال خود را فراموش مي‌كنند به گونه‌اي كه نه در حال و نه در آينده زندگي مي‌كنند.
اينكه به گونه‌اي زندگي مي‌كنند كه گويي هرگز نخواهند مرد و به گونه‌اي مي ميرند كه گويي هرگز نزيسته‌اند.
دست خدا دست مرا در بر گرفت و مدتي به سكوت گذشت....
سپس من سؤال كردم:
به عنوان پرودگار، دوست داري كه بندگانت چه درسهايي در زندگي بياموزند؟
خدا پاسخ داد:
اينكه ياد بگيرند نمي‌توانند كسي را وادار كنند تا بدانها عشق بورزد. تنها كاري كه مي‌توانند انجام دهند اين است كه اجازه دهند خود مورد عشق ورزيدن واقع شوند.
اينكه ياد بگيرند كه خوب نيست خودشان را با ديگران مقايسه كنند.
اينكه بخشش را با تمرين بخشيدن ياد بگيرند.
اينكه رنجش خاطر عزيزانشان تنها چند لحظه زمان مي‌برد ولي ممكن است ساليان سال زمان لازم باشد تا اين زخمها التيام يابند.
ياد بگيرند كه فرد غني كسي نيست كه بيشترين‌ها را دارد بلكه كسي است كه نيازمند كمترين ها است.
اينكه ياد بگيرند كساني هستند كه آنها را مشتاقانه دوست دارند اما هنوز نمي‌دانند كه چگونه احساساتشان را بيان كنند يا نشان دهند.
اينكه ياد بگيرند دو نفر مي‌توانند به يك چيز نگاه كنند و آن را متفاوت ببينند.
اينكه ياد بگيرند كافي نيست همديگر را ببخشند بلكه بايد خود را نيز ببخشند.
باافتادگي خطاب به خدا گفتم:
از وقتي كه به من داديد سپاسگذارم
و افزودم: چيز ديگري هم هست كه دوست داشته باشيد آنها بدانند؟
خدا لبخندي زد و گفت...
فقط اينكه بدانند من اينجا هستم
 
هميشه

 Active-Daneshjo.Com

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم بهمن 1384ساعت 10:17 بعد از ظهر  توسط آرش | 

عشق خورشیدی بی غروب

دریایی بی ساحل

فریادی بی سکوت

طوفانی بی امان

آتشی بی خاکستر

فصلی بی خزان

ماهی بی خوف

بامدادی بی شام

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم بهمن 1384ساعت 9:28 بعد از ظهر  توسط آرش | 

سیب سرخ در اوج کمال می افتد

برگ زرد در انتهای زوال

بنگر چگونه می افتی

همچو سیب سرخ یا مثل برگ زرد

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم بهمن 1384ساعت 9:17 بعد از ظهر  توسط آرش | 
بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم

شدم آن عاشق دیوانه که بودم

 

در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید

باغ صد خاطره خندید

عطر صد خاطره پیچید

 

یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم

پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم

ساعتی بر لب آن جوی نشستیم

تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت

من همه محو تماشای نگاهت

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشه ماه فروریخته در آب

شاخه ها دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا گل سنگ

همه دلداده به آواز شباهنگ

یادم آید تو به من گفتی:

"از این عشق حذر کن

لحظه ای چند بر این آب نظر کن

آب آیینه عشق گذران است

تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است

باش فردا که دلت با دگران است

تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن"

با تو گفتم: " حذر از عشق ندانم

سفر از پیش تو هرگز نتوانم

نتوانم

روز اول که دل من به تمنای تو پر زد

چون کبوتر لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدی من نه رمیدم نه گسستم"

باز گفتم: " که تو صیادی و من آهوی دشتم

تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم نتوانم"

اشکی از شاخه فروریخت

مرغ شب ناله تلخی زد و بگریخت

اشک در چشم تو لرزید

ماه به عشق تو خندید

یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم

پای در دامن اندوه کشیدم نگسستم نرمیدم

رفت در ظلمت غم

آن شب و شبهای دگر هم

نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم

نکنی دیگر از آن کوچه گذر هم...

" بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم"

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم بهمن 1384ساعت 9:7 بعد از ظهر  توسط آرش | 
+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم بهمن 1384ساعت 8:39 بعد از ظهر  توسط آرش |